زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
در سختي، دوست آزموده مي شود . [امام علي عليه السلام]
وضعيت من در ياهو
يــــاهـو
کل بازديدهاي وبلاگ
10710
بازديدهاي امروز وبلاگ
4
بازديدهاي ديروز وبلاگ
21
منوي اصلي

[خـانه]

[  RSS  ]

[  Atom  ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

درباره خودم
زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
تسنيم[79]
ای آغازگر عشق من ! ای نگارگر تمام دوست داشتنی هایم ! ای آنکه در لحظه لحظه زندگیم ، صدای پای نگاه ها، لبخند ها ، و گریه هایت ، در تار و پود ذهنم حک شده است ؛ تو را با همه پشت پا زدن هایت یاد می کنم . و به امید نگاه دوباره ات صبح ها را به شب می رسانم ...
فهرست موضوعي يادداشت ها
حقوقی[20]
روانشناسی[20]
خبر[3]
بايگاني
آغاز کلام
در محضر قرآن [3]
روانشناسی [25]
حقوقی [8]
وظايف مرد در برابر همسر [10]
تاریخچه و فلسفه مهریه [3]
تعدد زوجات [6]
ازدواج [4]
طلاق [2]
خبر [4]
گوناگون [12]
موضوعات

ازدواج
عشق
زندگي
خانواده
يک همسر خوب
حقوق خانواده

لينک دوستان

مشق نام ليلي
کسي که مثل هيچکس نيست
مذهب
توکاي شهر خاموش
کوثر
کاملترين مرجع آشپزي
کتاب اینترنتی آموزش آشپزی
يک مرد کاهي
روي پله هاي معبد

لوگوي دوستان






















" alt=" - به روز رساني : 1:50 ع 26/11/1386">
" alt="لینکستان - به روز رساني : 1:50 ع 26/11/1386">


موسيقي وبلاگ
اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com
   1   2   3   4   5   >>   >

نويسنده مطالب زير:   تسنيم  

عنوان متن + آقايون نخونن ! چهارشنبه 19 دي 1386  ساعت 2:11 صبح


بدون شرح !


سال 1332
دختر خانواده همراه با مادرش کنار حوض روي تخت چوبي
نشسته اند و يک ظرف هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر
همسايه تعريف مي کند: آره زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر
لاغرمردني به من متلک گفته همچين زدش که به سوسک مي گفت خرس قطبي. تازه
خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا کنه. مادر دختر مي
گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره.


سال 1342
پدر
خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنکه کمي جَنَم رو کرد و
چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء
من دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا
غيرتِ تو شکر؟ هيچي ديگه ولش کن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و
مانتوي بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل
صلح بدهند مردم چي مي گويند؟ مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد:
مرد، حالا چرا شلوغش مي کني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول
شده، همين... اين قدر سخت نگير... بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي
کند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي کند و
مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر ما کم نکند


سال 1352
فريادِ
مردِ خانواده تمام کوچه را پر مي کند: چي؟! مي خواهد برود سرِ کار؟! يعني
من اين قدر بي غيرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بيآره تو خونه؟ پس من
اينجا هويجم؟ مگر اين که بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد... کسي
از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با
وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر کار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي
رسد: مرد، خدا تو را براي ما حفظ کند


سال 1382
مرد خانواده:
آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي که آمدي خواستگاريم، گفتم دلم نمي خواهد
زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش کند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي ها
گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به
نامم کن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي
بنشينم توي خانه بچه داري کنم؟ زن: عزيزم مگه چه اشکالي داره؟ مگه تو ماهي
چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم بابت کرايه تاکسي، خرج ناهار خودت و مهد
کودک بچه و جريمهء ماشينت مي رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه
داري کني هم خرجمان کم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر
و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ... خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه
دارد


سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو که انقدر فسيل نبودي.
مثلا توي دوستانت به روشن فکري معروفي. آخه چه اشکالي دارد؟ اين همه سال
ما زن ها بچه دار شديم حالا به کمک علم چند وقتي هم شما مردها از اين
کارها بکنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي بود کز
زني کم بود؟ پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي کند و نه ماه بعد
وقتي بچه بغل وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو
تا کي بالاي سر ماست؟


سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند
و در حاليکه سبزي پاک مي کنند آهسته مشغول تبادل نظرند. - آره... مي گويند
هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست... - حق با آقا
جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي کنند؟ تا وقتي خونهء
بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري بخوريم،
بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي کند... - خب
مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و... در اين حال با ورود خانم يکي
از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي کشيده مي شود! زن مي گويد: خدا سايهء
شما مردها را از سر سبزي ها کم نکند


سال 1882
راديو، موج
Fm، شبکهء پيام (صداي يک خانم) بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را
در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس
دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس (مرد) از روي کرهء زمين محو
شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء زينتي مردها از اين پس
نام اين موجودات را فقط در کتاب هاي تاريخ مي توان پيدا کرد ساعت 9 و 15
دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي !عزيز خواهم بود. دينگ دينگ



  نظرات شما  ( )

   1   2   3   4   5   >>   >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[26/3/1387- 12:58 ص] اگر همسر شما براي تان عادي شده ...!
[آرشيو شده ها]


 

Powered by : پارسي بلاگ
Template Designed By : MehDJ